بهار از راه رسیده است اما من با تو در قصیده ی بلند هستی تنها یک فصل را به تجربه رسیده ام و آن هم بهار همیشه ماندگار حضور توست .
مگر بهار جز روئیدن چیز دیگری است که من هر روز از سمت تو رویشی بهتر و زیبا تر دارم .
مگر بهار جز تولد پروا نه در خواب گلهاست که من هر روز پیله ی تنهایی را با نسیم لبخند تو در می نوردم و به طواف قبله گاه عشقم که توباشی می رسم .
مگر بهار جز ورق خوردن تقویم است که تقویم روح من با دستان همیشه سبز تو هر روز ورق می خورد و من به بعد تازه تری از بودنم می رسم .
بهار من تویی و من محول الحول والاحوال خویش را با تو چه زیبا به تماشا می نشینم .
در این بهار که از راه رسیده است .
در این فصل دگردیسی درختان نارون
در این هلهله بازار چکاوکان ترنم
در این کوچه گردیهای یاسمن
در این صبحهای خاطره
در این غروب های دلپذیر
در این بوی باران
در این هوای تفاهم
در این لذت سرشار
به تمام آینه ها سوگند که بهار تمام دقایق من تویی فقط تو و این منم که با تو به تفسیر حول حالنا الا احسن الحال رسیده ام و این منم که با تو خدا را هر چه زیبا ترچون واقعیتی قشنگ می بینم و با تو عاشقا نه می خوانمش و با تو به صراحت تمام لهجه های دلنشین عشق ایمان آورده ام .
در بهار ی که ر سیده است از خالق هر آنچه خوب می خواهم که ما را یک لحظه به حال خود وا نگذارد که دراز است ره منزل و ما نوسفریم.
و اما نازنین سارای من!
لحظه ای درنگ کن بگذارآدمت از روضه یرضوان برای آن سوتر برگ سبزی بر گیرد .
بگذار تا این آدم خاکی از بهشت ترجمان اندام تو آیه های نور بنوشد .
بگذار کمی بیشتر در این بهشتی که غزل می نامندش بمانیم و سر بر شا نه ی هم به آسمان ایمان آوریم و به آفتاب سلامی دوباره دهیم .
نازنین ساراي من!
دست در دستم بگذار و فرصتی دوباره بده و بیا تا در گناهی این چنین شیرین در معصیتی اینگونه قشنگ و در آن چه سهرابمان غفلت رنگین یک دقیقه ی حوا خواند شریکم باش .
حوای من بگذار تا آدمتیکباردیگر و هر چندبامضمونی لبریز از تکرار دوباره عاشقا نه ترین ها رابرایت بسراید و بی بها نه تر از همیشه برایت بخواند .
ساراي من !
سارای دقایق بهشتی غزل !
ساراي رنگین تمام رویاها ی خوب!
صبر کن تا سیب را قسمت کنیم
با هم از آیینه ها صحبت کنیم
صبر کن تا در بهار سبز تو
از تمام فصلها هجرت کنیم
زندگی یک عادت هر روزه است
صبر کن باید به عشق عادت کنیم
صبر کن بانوی من تا با غزل
واژه هارا غرق در حیرت کنیم
با نسیم صبح لبخند تو باز
هستی شب را بیا غارت کنیم
نازنین حوای من در این گناه
صبر کن تا سیب را قسمت کنیم
نوشته شده در یکشنبه 28 اسفند1390 توسط بردیــا | لينك ثابت
|
من در دنیایی زندگی میکنم که برای بوسیدن ناچیز لبهای پیر دختری
می بایست افسانه لیلی و مجنون را کلمه به کلمه از حفظ باشم
در دنیایی زندگی میکنم که دوستت دارم
مقدمه ایی برای به گند کشیدن بستر پاک و تمیز تنهایست
و عشق را نه
که معشوق را در پستوی خانه نهان باید کرد
مبادا که صدای خواهشهای مکروهش
گوشهای تا به دندان تیز همسایه را تحریک کند
من به این دنیا
و عشقهای کرم خورده اش
میخندم
و بی تفاوت میگذرم از نگاههای معصومی
که آتش شهوت را در اعماق چشمهایخود پنهان کرده است...
نوشته شده در دوشنبه 2 آبان1390 توسط بردیــا | لينك ثابت
|
گیسوی یار بردیــا
بردیـــــا
من آن پـــری غــزل خـــــوان شهر دل هستم به چشم های بی نهایت مهربان تو دل بستم دیریست از این فاصله ها خستم پر گشودم و از هوای آرزو رَستم با خیال نیلوفری نگاه تو مستم چه عاشقانه مستم... من هنوز هستم...